...
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸ 

انشالله سال خوبی برای همه ایرانی ها باشه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠ 

دخترم تولدت مبارک.( 3 سالش تموم شد رفت تو 4 سال)


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱ 

برگی از زندگی شخصی ام

این خاطرات سربازی ام است حدود 13 سال پیش.یادش بخیر.انگار همین دیروز بود.

 

7/8/77-پنجشنبه صبح ساعت 35/9 (پادگان جی-آموزشی)

از ساعت 9 تا 30/9 کلاس بهداشت داشتیم و الان داریم درس ها را حفظ می کنیم.تو مدتی که کلاس بودیم همش به فکر الهام بودم.کاش یک روز ببینمش

8/8/77-جمعه شب ساعت 08/7 (پادگان جی-آموزشی)

وقتی از خونه اومدیم پادگان یک راست رفتیم غذاخوری و شام آش بودخوردم و بعد ظرفم را شستم و مسواک زدم.الان روی تخت آسایشگاه هستم و دارم فکر الهام را می کنم که امرور 51 روز است که ندیدمش.

9/8/77-شنبه صبح ساعت 33/5 (پادگان جی-آموزشی)

دیشب خیلی سردم بود.فکر کنم تب داشتمنصف شب دو تا مسکن خوردم و صبح بهتر شدم.ساعت یک ربع به 3 صبح علی بهارلو بیدارم کرد برای قرص آنتی بیوتیک.الان بهترم.دیشب سرگروهبان لطیفی گفت که برای دروازبانی تیم فرمانده ها انتخاب شدم.کار سختی پیش رو دارم.هفته قبل خوب دروازبانی کردم و برای همین انتخابم کردند.دلم برای الهام خیلی تنگ شده.دوستش دارم.

9/8/77-شنبه صبح ساعت 9 (پادگان جی-آموزشی)

ساعت یک ربع به 9 در دفتر گروهان نشستیم و هنوز کسی نیومده.غنیاری داره از خواستگاری خودش صحبت می کنه.

9/8/77-شنبه صبح ساعت 47/10 (پادگان جی-آموزشی)

سه شنبه تعطیل رسمی است و من باید اینجا باشم.چون مسئول غذا هستم.جمعه هم باید بمانم.شانس که نداریم.دلم برای الهام تنگ شده.کاش این پنج هفته آخر زود بگذره تا بتونم یک هفته با الهام باشم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸ 

برگی از زندگی شخصی ام

 

6/8/77-چهارشنبه صبح ساعت 9 (پادگان جی-آموزشی)

وارطان ملکیان دیروز قرص خورده بود و امروز سرهنگ از کسانی که دیده بودند قرص خورده امضا گرفت و از کسانی دیده بودند که نگهبان را زده امضا گرفت.الان جلوی اسلحه خانه نشسته ایم و منتظریم اسلحه تحویل بگیریم.

6/8/77-چهارشنبه صبح ساعت 47/10 (پادگان جی-آموزشی)

خیلی حالم گرفته شد.بهم مرخصی ندادند و باز نمی تونم بروم و الهام را ببینم.اینجا همش پارتی بازیه.خسته شدم.دیگه خسته شدم.

6/8/77-چهارشنبه ظهر ساعت 40/2 (پادگان جی-آموزشی)

امشب ممکن است سرگروهبان قره زاده ترخیص بشه و بچه ها می خواهند براش جشن بگیرند.ولی من شرکت نمی کنم.از همشون متنفرم

6/8/77-چهارشنبه عصر ساعت 10/4(پادگان جی-آموزشی)

الان سر کلاس اسلحه شناسی نشستیم و گروهبان رنجبر داره از فرد سمنانی سوال می کنه و بلد نیست جواب بده.ده دقیقه دیگه باید برای آوردن غذا برویم.

6/8/77-چهارشنبه عصر ساعت 59/4(پادگان جی-آموزشی)

سوار آیفا شدیم و منتظر هستیم تا بقیه بیایند و برویم شام را بیاوریم.وقتی از پادگان می زنم بیرون دلم باز می شه.توی راه فقط به الهام فکر می کنم.شنبه مسابقه فوتبال پادگان شروع میشه و من هم دروازبان تیم فرمانده های یگانمان هست.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩ 

پرشین بلاگ

 

این هم عکس الینای من .وارد هفت ماه شده و عشق باباشهماچ


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱ 

شعری از سید علی صالحی

 

چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه آورده بود!
کلیدِ کهنه در دستش بود وُ
باز پیِ چیزی شبیه بستنِ گریه به باران می‌گشت.
انگار هیچ میلِ روشنی به امکانِ تشنگی نداشت،
از آب‌ها، آینه‌ها،‌ آدمیان وُ
آرزوهای دورشان بریده بود،
نگران می‌نمود،
یک‌جوری دلواپسِ گلدانِ یاس و اَبایی و نیلوفر،
هی در مرورِ یکی دو خاطره ... قدم می‌زد،
حتی قدم‌های خسته‌اش را
تا کنار جدولِ شکسته‌ی کوچه شمرد،
یک لحظه آمد که برگردد
یک لحظه ماند و گمان کرد
عطسه‌ی دورِ ستاره‌ای شنیده است.
انگار چشم به راهِ کسی
پی کتابی
چراییِ چیزی
هنوز نگرانِ گم‌شدنِ گوشواره‌های دریا بود.
این بار جورِ دیگری روی دریا را بوسید،
یکی دو آدینه مانده به آخر آبان بود
گفت: با آن که رفتنِ همیشه‌ی ما
با خواب‌ِ نیامدن یکی‌ست،
اما من دوباره نزدِ نزدیکترین کسانِ خود برمی‌گردم.


یک روز، دو روز، سه روز و هنوز ...!
پس کی؟
کی کبوتر غمگین، برادرِ بینا، ستاره‌ی نیم‌سوز؟


حالا یکی می‌گوید
هر جا که هست
همین حدودِ آشنا با ماست،
یکی می‌گوید من خودم دیدم
شبیه کبوتری از بالِ بید
پَر زد و بالای آسمان رسید،
و بسیاری هنوز بر این باورند که دیگر تو
برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه نخواهی آورد.



 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦ 

برگی از زندگی شخصی ام

 

 

۵/٨/٧٧-سه شنبه صبح ساعت ٣٨/١٠(پادگان جی- آموزشی)

امروز خیلی ما را تنبه کردند.پول اصغری زمانی گم شده بود و ما را جوری تنبه کردند که من خودم دیگه از نفس افتاده بودم.پولیور و لباس نظامی تنمان کردند و ما را دو ساعت دور ساختمان دواندندو بعد گفتند که مچ پاهامون را گرفتیم و دولا ماندیم.البته چون من یکی از مسئولین غذا بودم زودتر جدا شدم و رفتم.الان روبروی موتوری روی نیمکت کمی عقب تر از رضا ملکوتی نشسته ام و خودگارش را برای نوشتن گرفتم.موقعی که داشتیم می دویدیم به فکر الهام بودم.دوست داشتم الان اینجا بود و بهش می گفتم چقدر دوستش داشتم.

۵/٨/٧٧-سه شنبه ظهر ساعت ٣۴/٣(پادگان جی-آموزشی)

الان تعمیر و نگهداری داریم و پتوهایمان را آورده‌ایم و جلوی آفتاب پهن کرده‌ایم.کتاب سهراب سپهری را از یکی از بچه ها گرفتم و می خونم.با سرگروهبان رنجبر صحبت کردم و گفت شاید چهار شنبه بعد از ظهر تا جمعه مرخصی بدهد.

۵/٨/٧٧-سه شنبه عصر ساعت ٠٢/۵(پادگان جی-آموزشی)

الان باید برای آوردن شام برویم.تلفنی با خونه صحبت کردم و مامان گفت زن عمو فاطمه فوت کرده.خیلی ناراحت شدم.

۵/٨/٧٧-سه شنبه شب ساعت ١٩/۶(پادگان نصر-آموزشی)

الان حدود ١٠ دقیقه است که در پادگان نصر معطل شده ایم.یکی از بچه های گروهان ٢ دعوا کرده و ما دم در دفتر ایستاده ایم.غذا مرغ داریم.

۵/٨/٧٧-سه شنبه شب ساعت ۵٨/٧(پادگان جی تهران-آموزشی)

امشب به ما شام نرسید.به ٩ نفر نرسید.الان تو غذاخوری نشستم و دارم فکر می کنم روزها چقدر زود می گذرند.دیگه دارم خسته میشم.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ 

در صدایت نیرویی وجود دارد که قلبم را می لرزاند و مرا از خود جدا می کند و روحم را در فضایی بی حد و اندازه به پرواز در می آورد و هستی را به صورت یک رویا نشانم می دهد . در صدایت سحری عجیب است که احساساتم را بر می انگیزد و این همان موسیقی کلام توست . نغمه سر دادی و لبخندی نثارم کردی . نغمه هایت را شنیدم و به واژه ها و جملات موزونی که از دهانت بیرون آمد گوش فرا دادم .  من تو را با چشم گوش هایم مشاهده کردم و آهنگ درونت مرا از جوهر کلامت بی نیاز ساخت .

زمزمه های فرح بخش و شادی هستند که تو را به وجد می آورند و قلبت را در میان سینه ات به رقص وا می دارد . نغمه های آسمانی به گوش تو می رسد و اشک داغی را از دیدگانت بیرون می آورد و لبخندی را در میان لبهایت آشکار می سازد .

تو به دنیا آمدی و زبان موسیقی از آسمان برای تو وحی گردید . زبانی که مانند زبان های دیگر نیست بلکه از درون قلب با قلب سخن می گوید و آن سخن دلهاست .

امید جان تولدت مبارک .


کلمات کلیدی:
 
تولدت مبارک
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥ 

از ورای هر چه نیلگون نقره فام سوار بر تورق نفس های گرم و پر رنگ خدا شهابی دیگر درخشید و رها شد ، خورشید نتابیده سرخ شد و بدون شک زمین رقصید ، و این براده های شور و شوق وصف ناپذیر من است که می بارد بر دل آسمان . چگونه می توانم پنهانشان کنم ، مگر می شود ؟

تو حضوری سبزی همانکه می شناسمش بی تاب و پر از هق هق باران . دیده می شوی ، خوانده می شوی و لمست می کنم از اعماق . آشکارا و زلال و دل ما تنها به همین خوش است که تو را داریم . ببار ای سرود ابری و طراوت بخش این روزهای اسفندی مان باش و بمان تا همیشه خدا .

تقدیم به اسفندی هایمان به آنان که کاملا بهاری اند و پر شکوه . تقدیم به آنهایی که با قدم گذاشتن بر این دنیا سخاوتمندانه طبق های نور و غزل به دست نسیم سپردند تا موزون و بی کلام دل بی تاب زمینیان را نوازش دهند و روی بی رنگ مهتاب را گلگون سازند .

تقدیم به غروب عزیز که بی تردید طلوع تمام مهربانی هاست و مصداق بی بدیل تبلور نور و رنگ . تقدیم به زلال روشنی که با پاکدلی تمام قصور و کوتاهی ما را نا دیده گرفت .

از طرف : فریبا ،فرشیده ، آزاده ، سعید ، امید ، مسعود ، مرضیه ،رضا

                        


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ 

یک پست کاملا ستادی

 

 

از طرف : کیانوش ، غروب ، فرشیده ، آزاده ، امید ، رضا ، مسعود ، سبا ، مرضیه

برف ها آب شدند و زندگی از خواب بیدار شد و به سوی دره ها و تپه ها رفت .

با من بیا در کشتزارهای دور دست دنبال جای پای بهار برویم و از تپه ها صعود کنیم و وزش باد در میان سبزه زارها را بنگریم .

جویبارها به راه افتادند و در میان صخره ها به رقص در آمدند و سرود شادی خواندند .

گل ها از دل طبیعت بیرون آمدند . به راستی که زندگی گل ها عبارت از شوق و وصال است .

بیا تا بقایای اشک های باران را از جام های نرگس بنوشیم و جانمان را با آواز گنجشکان شاد پر سازیم و بوی خوش باد صبا را استنشاق کنیم .

کنار آن صخره بنشینیم . آنجا که بنفشه ها پنهان می شوند و خود را با بوسه های محبت آمیز غرق کنیم .

در گذر گاه زندگی روزهایی به وجود می آید که تا آخرین لحظه ها یاد و خاطره اش همراه همیشگی ما می شود و هیچ گاه به حیطه ی فراموشی سپرده نمی شود . یکی از آن روزها که در تاریخ و تقویم به ثبت رسیده ٢٧ بهمن سالروز ازدواج فرخنده و پر یمن دوستان عزیزی است که نه تنها در دوستی بلکه در تمامی مراحل همانند خواهر و برادری مهربان برای ما و زن و شوهری نمونه در چارچوب زندگیشان هستند . ما این روز بزرگ و به یاد ماندنی را به سعید عزیز و فریبای مهربان تبریک گفته و به پاسداشت این روز فرشی از تمامی گل های سرخ دنیا را برای شما پهن می کنیم و برای ثمره این پیوند آیسا و سبای عزیز آرزوی موفقیت روز افزون داریم . 

سالروز پیوندتان مبارک .  

 

 

 

 


کلمات کلیدی: