شعری از سید علی صالحی

 

چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه آورده بود!
کلیدِ کهنه در دستش بود وُ
باز پیِ چیزی شبیه بستنِ گریه به باران می‌گشت.
انگار هیچ میلِ روشنی به امکانِ تشنگی نداشت،
از آب‌ها، آینه‌ها،‌ آدمیان وُ
آرزوهای دورشان بریده بود،
نگران می‌نمود،
یک‌جوری دلواپسِ گلدانِ یاس و اَبایی و نیلوفر،
هی در مرورِ یکی دو خاطره ... قدم می‌زد،
حتی قدم‌های خسته‌اش را
تا کنار جدولِ شکسته‌ی کوچه شمرد،
یک لحظه آمد که برگردد
یک لحظه ماند و گمان کرد
عطسه‌ی دورِ ستاره‌ای شنیده است.
انگار چشم به راهِ کسی
پی کتابی
چراییِ چیزی
هنوز نگرانِ گم‌شدنِ گوشواره‌های دریا بود.
این بار جورِ دیگری روی دریا را بوسید،
یکی دو آدینه مانده به آخر آبان بود
گفت: با آن که رفتنِ همیشه‌ی ما
با خواب‌ِ نیامدن یکی‌ست،
اما من دوباره نزدِ نزدیکترین کسانِ خود برمی‌گردم.


یک روز، دو روز، سه روز و هنوز ...!
پس کی؟
کی کبوتر غمگین، برادرِ بینا، ستاره‌ی نیم‌سوز؟


حالا یکی می‌گوید
هر جا که هست
همین حدودِ آشنا با ماست،
یکی می‌گوید من خودم دیدم
شبیه کبوتری از بالِ بید
پَر زد و بالای آسمان رسید،
و بسیاری هنوز بر این باورند که دیگر تو
برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ
بهانه نخواهی آورد.



 

/ 53 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

من عاشق این شعر شدم

صحبت

دوست خوبم با سلام وارادت شعری زیبا وتا مل بر انگیزی را خواندم برایت ماندگاری

غم زده

سلام بسیار زیبا بود. موفق باشید. بروزم. منتظر حضور گرمتان هستم.

سعید

سلام حاج اقا سلام همسایه[نیشخند] پست جدید گذاشتم... یه سر بزن[گل]

زخمه ارغنون

سلام راستش چون من زیاد با ستادی ها خوب نیستم برای بستن چمدانم اصلا بهانه نمی گیرم. تو هم به بهانه ای به ما سری بزن./

مهدیس

سلام دوست عزیز. . وبلاگ ღ♥ღ(¯`· سوخته دل ·´¯)ღ♥ღ بروز شد منتظر حضور گرمت هستم[گل]

رشید داودی

سلام با یه مدت تاخیر خدمتتون رسیدم. امیدوارم موفق و موید باشید [گل][لبخند][دست] مثل همیشه زیبا بود و قابل استفاده[گل] روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش خورشید را برای ظهور آفریده‌اند منعم مکن ز مهر خود ای مه! که ذره را ‏ مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند خیل ملک ز خاک در آستان تو مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر‏ سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند سرمایه سرور دل ما ز درد توست درد تو را برای سرور آفریده‌اند عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند از نام دلربای تو همت گرفته‌اند تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند عشاق را به کوی وصال تو ره نبود این راه دور را به مرور آفریده‌اند ‏(پروانه) را در آتش هجران خود مسوز کو را برای درک حضور آفریده‌اند [گل][لبخند][دست] التماس دعاِِ

نیلوفر

در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست یادش به خیر هر که ز ما یاد می کند ... [گل]